تبلیغات
A.E.N - پادشاه و پیرمرد

روزی پادشاهی سنگ نسبتا بزرگی را بر گذرگاهی باریک قرار داد، به گونه ای که ارابه ها و گاری

ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند.

خود نیز به کمین نشست تا واکنش مردم را ببیند. مدت ها گذشت...

همه با دردسر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند.

 روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید. کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت

زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود...

ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد. کیسه را باز کرد. نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای

قیمتی. در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به

روزگار، زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد.

ای کاش همه مثل پیرمرد فکر می کردیم .



تاریخ : پنجشنبه 15 مهر 1389 | 01:03 | نویسنده : نیلوفر | نظرات

  • اپل
  • گوف
  • اخبار وب
  • روزمره
  • Varzesh3.com ورزش سه


    ساخت کد موزیک آنلاین